لعنت به عکاسی
نویسنده: الیاس بهرامی
زمان مطالعه:4 دقیقه

لعنت به عکاسی
الیاس بهرامی
لعنت به عکاسی
نویسنده: الیاس بهرامی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]4 دقیقه
تا مدتی عکسهایمان را نگه داشته بودم و مدام نگاهشان میکردم. هنگامی که دیگر مطمئن شدم دوباره با همدیگر نخواهیم بود، اولین کاری که کردم پاک کردن عکسهایمان بود. میدانستم ممکن است پشیمان شوم، اما این را هم میدانستم تا هنگامی که این عکسها باشند، من به این خاطرات بازخواهم گشت و خبری از فراموشی نخواهد بود.
حال چند سال گذشته است. از پاک کردنشان پشیمان نیستم اما پاک کردنشان برایم تأثیری متفاوت از آنچه گمان میکردم، داشته است. بهجز بعضی از عکسها که در جمع دوستانمان بودیم، من و او تنها افرادی بودیم که در این عکسها حضور داشتیم. حال نه او هست و نه عکسها و وقتی به تمام آن خاطرات فکر میکنم، شبیه یک خیال یا یک توهم میمانند. هیچکس نیست که با او بنشینم، خاطراتمان را مرور کنم و او آنها را تصدیق کند و هیچچیز، بهخصوص هیچ عکسی نیست که مهر تأییدی به واقعی بودن این خاطرات بزند. من ماندهام و حجم زیادی از خاطرات که به نظر واقعی نمیرسند؛ خاطراتی که برای اینکه حتی کمی به آنها واقعیت ببخشم هم نمیتوانم بیانشان کنم.
اما حال که عکسی از آن روزها ندارم، نه تنها خودِ آن روزها خیالی است، بلکه عکسهایمان را هم خیالپردازی میکنم. ممکن است آن عکسی که در حین بستنی خوردن گرفتهایم آنقدر که الان تصور میکنم خندان نبوده باشد یا آن عکس دیگر که کلاه به سر گذاشتهایم، آنقدر شیطنتآمیز نبوده باشد. اینکه خودِ عکس که قرار بود شاهدی عینی بر واقعیت چیزها باشد، با از بین رفتنش بدل به سوژهای برای خیالورزی شود، عجیب است. عکس که گاهی نسخه بدیلی از واقعیت میدانندش، مدتها بعد از واقعه دوام میآورد، جزئیاتش با دقت دیده و مرور میشود و بعد از بین میرود و ما را با گذشتهای که جزئیات زیادی از آن را به مدد این عکسها به یاد داریم، تنها خواهد گذاشت. اگر همین عکسهای پاکشده نبودند، شاید الان یادم نمیبود که کلاه آن روزمان سبز بود. عجیب است اینکه تمام آن خاطرات برایم غیرشفاف و تار است و بعد ناگهان در وسط آن ساعات خاطرهانگیز، لحظهای ایستا با جزئیاتش در ذهنم مانده است؛ به لطف عکاسی یا شاید هم به دشمنیِ عکاسی. شاید این همان چیزی است که برگسون میگوید: ذهن نمیتواند به حرکت بیندیشد، پس در تصویری ایستا لنگر میاندازد.
عکس برایمان نقش این لنگر را دارد؛ لنگرِ خاطرات. عکس فقط تجربه را تشدید نمیکند، بلکه از لحاظ تصویری ایستا دادن از آن تجربه، تجربهی نوعاً جدیدی برای ما میسازد. تجربهای که اینبار به جهتِ ایستا بودنش، سختتر قابل فراموشی است. همین است که همهی آن لحظات متحرکی که در تلاشم به فراموشی بسپارم، با مقاومتِ تصویرِ ثابتی که از عکسها دارم، روبرو میشوند. همین چند روز پیش تا به خودم آمدم، دیدم دارم به کسی که قرار است از او عکس بگیرم میگویم: «لطفاً لبِ این تخت بشینید. دستتون رو بذارید زیرِ چونهتون. پای راستتون هم بندازین روی پای چپتون. لبخند یادتون نره. به دوربین نگاه کنین.» میدانستم دارم یکی از همان عکسهایی که از او گرفته بودم و بعد پاک کردهام را بازسازی میکنم. پرسید: «خوب شد؟» پاسخِ صادقانهام باید این میبود که: «نه به اندازهی آن عکس»، اما به گفتنِ «آره، خوب شد» اکتفا کردم.
این اولین باری نبود که این کار را میکردم و البته که احتمالاً آخرین بار نیز نخواهد بود. گویا «محکوم به تکرارِ عکسی خواهم بود که دقیق به یاد نمیآورم.» محکوم به تکرارِ عکسی هستم که پاکش کردم تا فراموشش کنم. کاش همهی عکسهایم بیچهره بودند، مثل تنها عکسی که از او دارم که بهخاطر بیچهره و مبهم بودنش چنان برایم بیاهمیت بوده است که فراموشش کرده بودم. اما همهی آن عکسهای پاکشده چهره داشتند و آن لبخند را پیشِ چشمم میآوردند. لعنت به عکاسی که حتی وقتی عکسها را پاک میکنیم، باز هم در برابر فراموشی مانع ایجاد میکند.

الیاس بهرامی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.